|
فریاد راه رهایی می جوید
دلم یه شاخه گل ِ زرد می خواد
اینجا
می خواهم با تو بمانم
هنوز دم دمای غروب بود... تازه به خونه ما رسیده بودن... خیلی خوشحال بودم تقریبا از بچگی با هم بودیم... یه حسی می گفت ما از هم جدا نشدنی هستیم...گذشت و ما جدا نشدنی شدیم ... تا یک روز وقت رفتن اون شد واژه وحشتناک سربازی ومن دانشگاه... من منتظر موندم ونرفتم وبعد از دو سال اوهم آمد با هم تو یه دانشگاه تا چهار سال ... وما جدا نشدنی وهیچ کس نمی دونست تو دل ما چه می گذره چه کاخهای امیدی .حیف... واینکه تا یک روز به خودم اومدم دیدم لباس سفید عروسی تو تنمه ..دیگه هیچی نفهمیدم........................................................................................... باورکنید نفهمیدم چی شد حالا سه ساله در به درشم واز همه گریزان ولی اون دیگه نمی تونه با من باشه... ومن یه آدم رانده شده تنها توی این دشت بزرگ ... شاید بهترین راه رو خودم می دونم... امروز تو خیابون دیدمش دلم ریخت... تا بعد می گم چی شد
صدای خدا می اید
|
About |