تبليغاتX
خاطرات گیس بریده

خاطرات گیس بریده

تا انتهای تنهایی وجودم بیا

 

فریاد راه رهایی می جوید
و
دستانم ابدیت را
عشق را
و
ثبات را
 
دستانم بیهوده می جویند
و لبانم بیهوده لب بر لبانی می گذارند
که اشارتی ست بر مرگ
 
صدای نی
و
صدای تار و پودهای تنی که به لرزش در می ایند
در امتداد لرزش صوت های هجران
 
انقباض رگ های عشق
به درد می آورد قلب تپنده را
 
لحظه ی بوسه بر مرگ نزدیک است
نبض خسته خبر از مرگ می دهد
خبر از وداع
وداع دستانی که عشق را جست و نیافت
وداع دستانی که وصل را جست و نیافت
تنها یافته هایش
خلاصه ای بود از نیافته هایش
هجرهایش
و
صدای ناله آسای نی
که آواز وداع را می نواخت

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت17:5توسط پونه | |

 

دلم یه شاخه گل ِ زرد می خواد
زرد ِ زرد ِ زرد
درست مثل خورشید
کی می گه زرد رنگ بدیه؟
...
دلم تو را می خواهد
به تمامی !
کاش بیایی
و
من را ا به باغ ستاره ها ببری
(دلم یه بغل ستاره می خواد
می چینی برام ؟!)


...
دلم یه لبخند می خواد
که رو لبت بمونه
...
دلم یه عالمه امنیت می خواد
...
دلم سردشه
یه آغوش گرم می خواد
که توش گم شه
...
تو نیستی
سکوت اما هست
آسمان ِ من نیست
رنگ آبی اش اما هست
دل ِ من چقدر تنهاست زیر اینهمه سقف
...
دلم می خواد فردا با لبخند از خواب بیدارشم !
دلم می خواد بیدار که شدم همه جا پر باشه از عطر ِ گل ِ مریم
همین !!!!


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت18:17توسط پونه | |

 

اینجا
پراست از بوی ِ الکل
و
سکوت ِ دیوارهایی که سردند و بی روح
اینجا
خورشید که می اید
صبح می شود
به همین سادگی !
آدم ها می ایند و می روند
و خورشید که می رود
شب می شود
همه می میرند انگار!
 
(ساعت خواب و بیداری ِ آدمها
مثل دنیای کوچک من نیست )
 
اینجا
همه دروغ می گویند
همه نگاه ها ازآدم فرار می کنند
و من از دروغگو ها متنفرم
 
اینجا
نگاه ها فرسوده اند
هوا سرد نیست
سنگین است
(چقدر هضم هوای سنگین سخت است !)
 
اینجا
همه با هم قهرند انگار
و انتظار تنها وجه تفاهم آدم ها ست

اینجا
همه منتظرند
همه منتظریم
اینجا درست زیر پای آسمان است
 
 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت17:39توسط پونه | |

 

می خواهم با تو بمانم
می خواهم از تو بگریزم
میان این همه دیوار
نه راهی در پیش
نه راهی در پس
زمین به هم دردی با من تکانی می خورد
همه جا باد است و لرزش
سکوت را هم یارای هم دردی با من نیست
به کجا بگریزم ای یار
ای یگانه ترین یار
جستجوی بی پایانی در اندرونم
ترا آن جا هم خواهم یافت
ترا در مخفی ترین خلوت درون
ترا ای فرشته کوچک انتظار
ترا ای فرشته عذاب زندگیم
با یافتن تو
جستجوی دوباره ای آغاز خواهم کرد
به درون تو
این راه را برگشتی هست؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت17:38توسط پونه | |

هنوز دم دمای غروب بود... تازه به خونه ما رسیده بودن... خیلی خوشحال بودم تقریبا از بچگی با هم بودیم... یه حسی می گفت ما از هم جدا نشدنی هستیم...گذشت و ما جدا نشدنی شدیم ... تا یک روز وقت رفتن اون شد واژه وحشتناک سربازی ومن دانشگاه... من منتظر موندم ونرفتم وبعد از دو سال اوهم آمد با هم تو یه دانشگاه تا چهار سال ... وما جدا نشدنی وهیچ کس نمی دونست تو دل ما چه می گذره چه کاخهای امیدی .حیف... واینکه تا یک روز به خودم اومدم دیدم لباس سفید عروسی تو تنمه ..دیگه هیچی نفهمیدم........................................................................................... باورکنید نفهمیدم چی شد حالا سه ساله در به درشم واز همه گریزان ولی اون دیگه نمی تونه با من باشه... ومن یه آدم رانده شده تنها توی این دشت بزرگ ... شاید بهترین راه رو خودم می دونم... امروز تو خیابون دیدمش دلم ریخت... تا بعد می گم چی شد

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت13:0توسط پونه | |

 

صدای خدا می اید
از خیلی دورها
و من می لرزم
تمام تنم می لرزد
گوشهایم را با دست می پوشانم
دندان هایم را به هم می فشارم
در اتاق را محکم می بندم ...
می روم زیر پتو
باز هم می لرزم
...
.....
همه چیز می چرخد ، من نیز
دردم می اید
آرام می گویم آخ
آرام تر از آنکه خودم بشنوم
...
.....
چشمانم را که باز می کنم دیگر صدایی نیست
حتی صدای خدا
برف می بارد
آرام
آرام
آرام
برمی خیزم
دیوانه وار
صورتم را به پنجره می سپارم
دانه های برف را با چشمان ِ پر از حسرتم تا کف حیاط بدرقه می کنم
شب ِ آسمان وقتی برف می اید روشن است
درست مثل دلِ من
باید رها شوم
مدام با خودم می گویم
باید رها شوم
لعنتی
لعنتی .
پس کلید کو ؟
باید فکر کنم
باید بیاد بیاورم
آخرین باری که رها شدم کی بود؟
کشوی میز
یادم می اید
زیر مجله هاست
کلید را برمی دارم
به خودم در سیاهی پنجره چشمک می زنم
کلید را در قفل می چرخانم
چشم بسته ..نفس حبس در سینه
باز می شود
می پرم بیرون
بی هیچ حجابی
دستهایم را باز می کنم
برف
برف
برف
گونه های گر گرفته ام را به دانه های سپید برف می سپارم
سکوت می کنم
دنیا سکت می شود انگار
اشک بی اختیار خلوت من و آسمان را بهم می ریزد
صدای پایی می اید
و چشمهای نگران مادر
و من هنوز پرم از فریاد
پرم از بغض
پرم از خشم
 
...
......
هیچ چیز آرامم نمی کند ...
هیچ چیز
صدای ِ خدا
صدای ِ آسمان
نوازش ِ برف
دست ِ باد
اشک
فریاد
خشم
آه
هیچ چیز آرامم نمی کند
چقدر خسته ام !


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت4:58توسط پونه | |