مردی که آمد از فلق سرخ در این دم آرام خواب رفته پریشان شد ویران و باد پرکند بوی تنش را میان خزر ای سبز گونه ردای شمالی ام جنگل اینک کدام باد بوی تنش را می آرد از میانه ی انبوه گیسوان پریشانت که شهر به گونه ی ما در خون سرخ نشسته است .... ؟ آه ای دو چشم فروزان در رود مهربان کلامت جاری ست هزاران هزار پرنده بی تو کبوتریم بی پر پرواز
+نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت11:15توسط پونه |
|